باسم رب فاطمه
سحر، قلبم ز دلتنگی به روی کاغذ ناصاف احساسم چه میلغزید!
و در طوفان افکارم به ناگه قطرههایی، یاس باریدند
زمین بوی نم آزردگی داشت.
عجب احساس زیبایی!! به یاد شاخه طوبایی
تمام عشق و احساسم به دریا و سفر لبخند زد، وا شد
گل از روی خدا واشد!!!
جمالش پاک و زیبا و مطهر بود
به قدر آب دریاها پر از نور پیمبر بود
زپیشانی او نور هدایت منعکس میشد.
تمام راهبرهای شب تاریک تابیدند
سحرگاهان طلوع و تابشی باشد
عجب بوی خوش یاس و گلی باشد
... و خواهم دید آیا آنچه را گفتند
که با بوی بهارانش
نگار فاطمه خورشید مان باشد